تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

روزهای ما با آموزش و شبهایمان با رزم شب می گذشت. آن ماه، ماه رمضان بود و بوی عملیات در منطقه پیچیده بود. بچه ها شور و حال عجیبی داشتند. از سر شب تا اوایل صبح، دعاهای مخصوص ماه رمضان را می خواندند و ناله می کردند. از نیمه شب به بعد، عبادتهای فردی شروع می شد. اگر نیمه شب به بعد، به محل مراسم صبحگاهی پایگاه سر می زدی، در نگاه اوّل تصور می کردی همه مشغول نماز جماعت هستند! به ساعت که نگاه می کردی، متوجه اشتباهت می شدی و می فهمیدی که آنها نماز شب خوانهای جبهه هستند. هرکس برای اینکه شناخته نشود، شگردی به کار برده بود؛ یکی به سر و صورت خود چفیه بسته و دیگری پتو بر روی شانه ها و سر آویزان کرده و بعضی هم در گوشه های دنج و خلوت، به آرامی فامت رسایشان را در مقابل معبود شکسته بودند.

مرداد 1361 بود و مدتها از آمدن ما به تیپ 25 کربلا می گذشت. به شبهای قدر نزدیک می شدیم. دعاها به اوج خود رسیده بود و بچه ها در عبادت، سنگ تمام گذاشته بودند؛ چهره هایی که تا چند روز دیگر به لقای دوست پر می کشیدند.((اللهم ارزقنا توفیق الشهاده))، اولین و آخرین دعای هر شبشان بود. آنها مردانی بودند که تنها امامشان می توانست بلندای ایمانشان را تفسیر کند.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ شنبه 18 اردیبهشت 1389 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک