تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

رفیقی داشتم اهل اصفهان. وقتی به جبهه آمد، خیلی کوچک بود. هر چه خوبان همه داشتند، او تنها داشت. نماز شبش در اسارت ترک نمی شد. در کارهای خیر پیش قدم بود. گویا می دانست که به زودی پرواز خواهد کرد. هر وقت کنارم می نشست، صحبت از رفتن می کرد. پیش برادران روحانی که می رفت، تقاضا می کرد که برایش از قیامت و حساب و کتاب ومکافات عمل حرف بزنند.یادم نمی رود آن روز که پرسید :شب اول قبر چطوری است؟ بچه ها تعجب کرده بودند. به شوخی به او گفتیم: از این حرفها نداشتیم. تو کوچکی و حالا حالاها باید بمانی و زندگی کنی... ما باید برویم که عمرمان را کرده ایم؛ ولی او گوشش بدهکار نبود. در عالم خود بود و همان حرفها را تکرار می کرد. به یکی از همشریهایش گفته بود: ((تو به زودی به ایران برمی گردی؛ ولی من از دنیا می روم.)) سفارش می کرد وقتی به خانه ما رفتی، سلامم را به خانواده و بستگان برسان و بگو که در مرگ من هم مثل شهادت برادرم صبر کنند. همه شواهد، خبر از رفتن او می داد.

یک شب که از کربلا آمده بودیم، در خواب دیدم که همه دور ضریح امام حسین علیه السلام می گردند و او در کناری ایستاده و نظاره می کند. در این فکر بودم که چرا طواف نمی کند که ناگهان دیدم ضریح آقا دارد دور او می گردد. خیلی عجیب بود. شوکه شدم. همین که از خواب پریدم، دیدم او در قنوت نماز شب است و می گرید. ترکش معنویتش به من هم اصابت کرد و خوابم نبرد. به حالش غبطه خوردم. بلند شدم، وضو گرفتم و سر سجاده نشستم و به حال زار خودم گریستم.

روزها می گذشت و ما نگران حال او بودیم. با این که می دانست، طوری زندگی می کرد که انگار صد سال دیگر زنده خواهد بود. در کارها فعالانه شرکت می کرد. درس می خواند و ورزش می کرد و به نظافت و شست و شو می پرداخت. یک روز طبق معمول، ظروف را شست و در کلاس درس نهضت شرکت کرد و بعد در زنگ ورزش؛ در حالی که به بازی می رفت، سه بار به بچه ها گفت: ((کاری ندارید. من رفتم!))

آن روز به جمع بازیکنان فوتبال رفت. وقتی کورنر شد، شوت را او زد؛ خیلی محکم. وقتی بجه ها گفتند: عجب شوت با حالی زدی، جواب داد:((اینکه تعجب ندارد. هر کسی که آخر عمرش باشد، زورش هم زیاد می شود.))

نیمه اول که تمام شد، برای استراحت کنار دیوار نشست. لحظه ای  بعد، قلبش از کار ایستاد و سرش به زمین خورد. تمام کرده بود . آن روز فهمیدم که چرا شب قبل بیش از هر شب دیگر عبادت کرد و تا صبح خوابش نبرد . پرواز زودرس او، نه فقط دل ما ، بلکه دل سنگین عراقیها را هم سوزاند؛ تا آنجا که اجازه دادند پیکر پاکش تشییع شود و برایش مراسم بگیریم.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ جمعه 31 اردیبهشت 1389 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک