تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

حفاظت و امنیت پاسگاهها و کمینها چند برابر شد. در کمینها، همه تا صبح بیدار می ماندند و در طول روز استراحت می کردند.پس از مدتی که از این موضوع گذشت،وضعیت دوباره به حالت عادی برگشت.من غیراز این که بچه های اطلاعات عملیات را که به شناسایی می رفتند، همراهی بکنم، کار دیگری نداشتم. هر شب بچه ها دست جمعی وضو می گرفتند و نمازهای یومیّه را به جماعت برپا می کردند.

آن شب، مثل همیشه، ساعت سه بعد از نصف شب بلند شدم. بعضی از بچه ها داشتند وضو می گرفتندو عدّه ای هم هنوز خواب بودند. با شادابی خاصّی که خاص آن موقع بود، از جا برخاستم و به سمت منبع آب رفتم. در آن شب به یاد ماندنی، پس از اینکه همه از خواب برخاستند و وضو گرفتند، نماز شب را برپا کردیم. هنوز یکی دو تا از نافله های شب را به جا نیاورده بودیم که بوی بسیار خوشبویی که از شروع برپایی نماز به مشامم خورده بود، بیشتر و بیشتر شد. با کنجکاوی، نگاهی به سمت راستم انداختم. در کنارم، چهره نورانی برادر شهریاری را دیدم که غرق در خودش بود و زیر لب دعا می خواند. رو به او آهسته گفتم:((برادر شهریاری، التماس دعا! ما را هم از آن عطری که زده ای، بی نصیب نکن!))

رنگ از چهره برادر شهریاری پرید. با حیرت گفت:((ببخشید برادر! من تا حالا فکر می کردم تو عطر زده ای که اینجا این طور خوشبو شده!))

برای اینکه ببینم چه کسی از این عطر خوشبو استفاده کرده و تا حالا خودش را لو نداده است، بلند شدم و در تاریکی سنگر پرسیدم:((برادرها، کدام یک از شما امشب عطر زده اید؟))

همهمه ای در سنگر پیچید. همه اظهار بی اطلاعی می کردند. هر کدام از بچّه ها دنبال منشا عطر گشتند؛ ولی بوی خوش از تن تک تک  بچّه ها می آمد.

گویی آن شب همه عطر زده و به نماز ایستاده بودند.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ دوشنبه 3 خرداد 1389 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک