تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

آذر ماه سال 65 بود و ساعت 11 شب، هوا تاریك بود و سرد. سردی هوا همه ما را به دور بخاری كشانده بود كه ناگهان زنگ منزل به صدا درآمد. احساس عجیبی داشتم. در را كه باز كردم دیدم حسین است كه از جبهه بازگشته. شام مختصری با هم خوردیم. بچه ها كه به تدریج به خواب رفتند حسین برخاست و وضو گرفت و به نماز ایستاد. پس از نماز سر به سجده گذاشت و بلند بلند گریست. از گریه او به گریه افتادم و به حال معنوی او غبطه خوردم.

پدرش از حسین پرسید پسرم چرا گریه می كنی؟ لحظاتی طول كشید، گریه او كه به آرامی تمام شد، گفت دیشب خواب دیدم صحرای كربلاست و در ركاب مولایم امام حسین (ع) می جنگم ولی نبرد من چهل روز طول كشید و بسیاری از دشمنان امام حسین را به خاك هلاكت انداختم. می خواستم بیایم كه كسی از پشت سر مرا صدا كرد. وقتی به عقب برگشتم آقایی با چهره ای بسیار نورانی دیدم كه عبایی سبز رنگ بر دوش داشت و بر اسبی سفید سوار بود. به من فرمود بیا پسرم، پسرم بیا كه می خواهم به خاطر شجاعتی كه به خرج دادی به تو درجه بدهم. پرسیدم مولای من چه درجه ای؟ فرمود وقتی آن را به سینه ات نصب كردم آن را بخوان. وقتی درجه را به سینه ام نصب كرد سرم را خم كرده و نوشته را خواندم. نوشته بود تو ای حسین امینی فرزند جمشید به خاطر رشادت هایی كه از خود نشان دادی به درجه رفیع شهادت نائل خواهی شد. از خواب پریدم. احساس عجیبی داشتم چون دریافتم این آخرین دیدار من با شما خواهد بود. لذا به خانه آمدم تا وصیت نامه ام را بنویسم.

                           حسین آن شب تا صبح به دعا و نماز و مناجات با خدا مشغول بود.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ دوشنبه 10 خرداد 1389 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک