تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

غروب یك روز خرداد ماه كه یك سال از شهادت حسین می گذشت بچه ها خیلی بی تابی می كردند و از من سراغ پدرشان را می گرفتند. سمانه 4 و صادق 3 سال بیشتر نداشت. هیچ جواب قانع كننده ای درباره غیبت (شهادت) پدرشان نمی توانستم به آنها بدهم. شام را بهانه كردم و پس از صرف شام یكی را در آغوش خود و دیگری را روی پایم قرار دادم و خواباندم.

بچه ها كه به خواب رفتند بغضم تركید. از خدا طلب صبر كردم و به خواب رفتم.

در عالم خواب دیدم در بیابانی قرار دارم كه فضای آن پر از گرد و غبار است و از میان آن كسی دارد به طرف من می آید. خوب كه دقت كردم دیدم همسر شهیدم حسین رسولی است. خوشحال شدم و گفتم خدایا شكرت بالاخره حسین آمد. الان به بچه ها می گویم بلند شوید كه بابا آمد و هر چه می خواهید او را ببینید. فكر نمی كردم در عالم خواب هستم.

حسین آهسته با چهره ای غبار گرفته با پیراهنی سفید و شلوار خاكی بسیجی به طرف من آمد در حالی كه كفش های كتانی اش را زیر بغل گرفته بود. سلام كرد. پاسخش را دادم و گفتم بالاخره آمدی؟ گفت آره. گفتم خدا را شكر. الان بچه ها را بیدار می كنم تا تو را ببینند. ناراحت گفت نه نمی خواهد بچه ها را صدا كنی، چون خیلی كار دارم و باید زود برگردم.

هر چه به او التماس كردم اجازه دهد بچه ها را بیدار كنم اجازه نداد و گفت ببین اشرف، به من گفته اند برو بگو من آمده ام خبر سلامتی خودم را به شما بدهم و بگویم جای من خیلی خوب است و این قدر بی تابی نكن. این را گفت و رفت. به او گفتم تو را به خدا صبر كن. داری كجا می روی؟ در حال رفتن گفت نه باید بروم، آخر تو نمی دانی ما فردا چقدر كار داریم. فردا یك میهمان بسیار عزیز پیش ما می آید و باید خودمان را آماده پذیرایی از او بكنیم. پرسیدم میهمان شما كیست؟ گفت خودت بعدا می فهمی، خداحافظ شما. سپس در میان گرد و غباری كه حتی بر پلك های او نشسته بود از نظرم پنهان شد. با رفتن او از خواب پریدم. احساس كردم وقت نماز صبح است. رادیو را روشن كردم تا ببینم اذان صبح پخش شده یا نه دیدم رادیو دارد قرآن پخش می كند. به ساعت نگاه كردم دیدم اذان صبح را گفته اند از پخش قرآن تعجب كردم پخش قرآن تا ساعت 7 صبح كه اخبار گفته می شد ادامه یافت. در كمال حیرت از گوینده خبر ساعت 7 رادیو شنیدم كه با لحنی بغض آلود می گفت((بسم الله الرحمن الرحیم انا لله وانا الیه راجعون)) روح بلند و ملكوتی روح خدا، خمینی به ملكوت اعلا پیوست. آن روز 14 خرداد روز ارتحال امام بود. حسین این گونه مرا از ارتحال امام خبر داد و خدا شاهد است از لحظه های سخت و غریبی پس از او هر گاه برایم مشكلی پیش می آید به خوابم می آید و در مورد آن مشكل با من حرف می زند و مرا دلداری می دهد و راهنمایی می كند.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ چهارشنبه 12 خرداد 1389 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک