تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

در منطقه عملیاتی فاو، در خط مقدم، بیرون از سنگر با شهید غلامعلی آخوندی كه پیرمرد 60 ساله ای از اهالی روستای ((بابا عرب)) جهرم و مسئول تداركات گردان تازه تاسیس فاطمة الزهرا از لشكر المهدی بود ایستاده بودیم و صحبت می كردیم. برادران رزمنده دیگری هم به نامهای((مسیح كریمی))و((محمد دودمان)) كنار ما بودند.

شهید آخوندی بین بچه های گردان سیب تقسیم كرده بود. در دست خود او هم سیبی بود. وی به رغم كهولت سن، بسیار شوخ و بذله گو بود، در حالی كه لبخندی به لب داشت در حین خوردن سیب گفت: بچه ها نگاه كنید من جلوی شما نصف این سیب را می خورم ولی تا چند لحظه دیگر نصفش را در آن دنیا از دست یك حورالعین  می گیرم و می خورم.

نزدیك اذان ظهر بود. بچه ها پس از شنیدن این جملات طبق معمول به او نگاهی كردند و لبخندی زدند. ناگهان صدای سوت خمپاره ای به گوش رسید. هر یك از بچه ها برای در امان ماندن از تركش خمپاره در گوشه ای دراز كشیدند. پس از انفجار خمپاره متوجه شدیم آن پیرمرد پاك نهاد روستایی بر روی زمین افتاده  است. به سرعت خودمان را به او رساندیم. هنگامی كه به كنار او رسیدم مشاهده كردم بلافاصله بعد از اصابت تركش خمپاره به شهادت رسیده است و مقداری از سیب در دهان او مانده و نصف دیگر آن در دست او دیده می شود. برای اینكه سیب در دهان كه قفل شده بود گندیده نشود به زحمت دهان او را باز كردم و آن مقدار سیب را كه نجویده بود از دهان او بیرون آوردم.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ پنجشنبه 27 خرداد 1389 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک