تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

پس از عملیات والفجر 8_ فاو بود كه نیروهای لشكر 9 فجر استان فارس در اطراف روستای تركالكی در نزدیكی گتوند اردو زد. یك روز پس از اینكه ناهار را صرف كردیم، طبق معمول كار به شوخی و مزاح بچه ها با یكدیگر كشید. وقتی حسام اسماعیلی فرد سر شوخی را با من باز كرد به او گفتم: حسام وصیت كن اگر پولی و مالی داری آن را به من بدهند تا به نیت تو در راه خیر مصرف كنم. صحبتم را كه شنید مكثی كرد و گفت: من كه شهید شدم ختم مرا در مسجد النبی خیابان خاقانی می گیرند و حالا به ترتیب نفراتی را كه دم در مسجد ایستاده اند و لباس سیاه پوشیده و گردنشان هم كج است به تو معرفی می كنم. نفر اول دایی بزرگ من ایستاده، پس از او دایی كوجكتر وبعد از آقا مهدی شوهر خاله ام ( ایشان پدر نداشت)، این شوخی به سرانجام رسید.

پس از عملیات كربلای 5 كه حسام در منطقه پنج ضلعی به شهادت رسید و در دارالرحمه شیراز به خاك سپرده شد برای او مجلس ختمی در مسجد النبی گذاشتند و من به دلیل رفاقت قدیمی كه با حسام داشتم در این مجلس شركت كردم. تا به در مسجد رسیدم ناخودآگاه تمام حرفهایی كه حسام یكسال قبل با من زده بود در ذهنم مجسم شد و با دیدن نفراتی كه دم مسجد ایستاده بودند كه با حالت ماتم زده و سیاهپوش به مردم خوش آمد می گفتند در جا خشكم زد و حالت انسانهای برق گرفته را پیدا كردم. چند لحظه به همین حالت مانده بودم چون می دیدم هر چه را كه حسام گفته بود مثل فیلمی كه در سابق دیده باشم جلوی چشم من مجسم شده است. اشك در چشمانم حلقه زده بود. در دلم حسرت می خوردم كه چرا حرفهای سال قبل آن عارف بسیجی را به شوخی گرفته بودم كه به من می گفت ما شهادت را دو دستی می گیریم و آن را رها نمی كنیم. بعد از شهادت حسام شنیدم وی در آخرین خداحافظی با مادرش باز قضیه را به شوخی گرفته و با لهجه شیرازی گفته بود: آی درو، آی دیوارو، تو هم شاهد باش كه من به ننه ام گفتم دیگر برنمی گردم!




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ شنبه 29 خرداد 1389 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک