تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

نزدیك ظهر بود كه چند تن از خواهران سپاه خبر شهادت همسرم را آوردند.

پس از شنیدن این خبر جانسوز به آنها گفتم: تنها سوالی كه از شما دارم این است كه جنازه همسرم الان كجاست؟ می خواهم آن را از نزدیك ببینم همراه آنان به سردخانه مصلای سبزوار كه اجساد مطهر شهدا را به آنجا می بردند رفتیم و از نزدیك جسد غرقه به خون شوهرم را دیدم.

پس از مراسم تشییع و تدفین پیكر مطهر شهید به خانه رفتم. شب هنگام اطرافیانم به خواب رفته بودند ولی من خوابم نمی برد. ناخودآگاه متوجه محلی شدم كه هر وقت علی اصغر به خانه پدرم می آمد در آن محل سجاده اش را پهن می كرد و نماز اول وقت می خواند، تا چشمم به آن محل افتاد دیدم گویا شوهرم به حال قیام ایستاده و در حال نماز است و سرتاپا و اطراف او را نور زرد رنگی كه به سفیدی متمایل بود فرا گرفته است. با خود گفتم: حتما از فرط ناراحتی دچار خیالات شده ام! چون علی اصغر را همین امروز دفن كرده ایم. بر همین اساس برای اینكه بر خیالات و تصورات خود غلبه پیدا كنم، صورتم را از آن نقطه برگرداندم ولی حس غریبی به من می گفت دوباره به آن نقطه نگاه كن. از فرط كنجكاوی توام با شوق دوباره صورتم را برگرداندم و به آن نقطه نگاه كردم، دیدم نه خیالات نیست خدا می داند خود علی اصغر بود كه در آن نقطه ایستاده بود و از سر تا پایش نور

می بارید.

پس از اینكه باور كردم دچار خیال نشده ام، با دیدن قامت نورانی او آرامش عجیبی سراپای  وجود مرا فرا گرفت. این آرامش چنان مرا در خود فرو برد كه بلافاصله به خواب رفتم.

 




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ یکشنبه 10 مرداد 1389 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک