تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

حدود یک ماه قبل از شهادت فرشاد، یک روز صبح دیدم طبق معمول همیشه که برای رفتن به استانداری به اتاق من می آمد و خداحافظی می کرد از او خبری نیست. برای این که نگران دیر رفتن او بودم از اتاق بیرون آمدم تا به او که هنوز در اتاقش بود سری بزنم. تا به در اتاق رسیدم و خواستم صدایش کنم به پله اول که پا گذاشتم ناگهان چیز عجیبی مرا چنان حیرت زده کرد که بی اختیار پا را عقب گذاشتم و برگشتم. به پله که قدم گذاشتم هلال نورانی یی را  دیدم که از در اتاق او خارج شد. چند لحظه بعد از آن هلال نورانی که شدت نور آن آنقدر بود که ناچار شدم چشمانم را ببندم، دیدم فرشاد پسرم از در اتاق به طرف من می آید. هنوز در اندیشه آن هلال بودم که سلام فرشاد مرا متوجه خود کرد. نکته عجیب این است که تا یک سال پس از شهادت فرشاد در عملیات طریق القدس (فتح بستان در آذر ماه سال 60) این خاطره به ذهنم نیامده بود. یک روز که تنها در خانه نشسته بودم و به اتاق فرشاد غمزده نگاه می کردم ناگهان این خاطره به ذهنم رسید و دانستم که آن نور، نور یکی از اولیای خدا بود که به فرشاد مژده وصل یار می داد.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ دوشنبه 22 شهریور 1389 ] [ 10:28 ق.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک