تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ


در زمانی که عبدالحمید حسینی در دبیرستان شیراز تحصیل می کرد من با او آشنا بودم. وی در سال  59 عضو بسیج مسجد جواد الائمه محله هفت تنان بود.
عشق او به سپاه باعث شد به عضویت رسمی آن درآید و در واحد عملیات سپاه شیراز به کار مشغول شود. مدت کوتاهی از ورود او به سپاه نگذشت که به جبهه شتافت و تا زمانی که در عملیات فتح المبین به شهادت رسید در جبهه بود.
چند روز قبل از این که سپاه اسلام، عملیات فتح المبین را در جبهه میانی آغاز کند عراق دست به پاتک زد و به شوش حمله کرد و عبدالحمید در این پاتک به شهادت رسید. وقتی خبر شهادت او به شیراز رسید، من هیچ تعجبی نکردم چون واقعا مستحق شهادت بود. هنوز پیکر شهید به شیراز نیامده بود که ما مشغول تدارک دفن ایشان شدیم. با چند تن از دوستان به خانواده شهید سری زدیم. وصیت نامه ایشان را که منتشر کرده بودند برای ما قرائت کردند. نکته باور نکردنی برای ما این بود که عبدالحمید در آخرین مرحله ای که به شیراز آمده بود به حاج آقا دستغیب وصیت کرده بود وقتی جسد من به شیراز رسید خواستید مرا دفن کنید مرا در ساعت 9 شب دفن نمایید. او سپس اسم تعدادی را ذکر نموده و تاکید کرده بود که اینها حتما در موقع دفن من باید حضور داشته باشند و مرا دفن کنند که آیت الله علی اصغر دستغیب که شهید مدتی محافظ او بود نفر اول این افراد بودند.
عبدالحمید در این وصیتنامه تقاضا کرده بود او را با لباس سبز سپاه دفن کنند.
جسد که به شیراز رسید در سردخانه بیمارستان ارتش نگهداری شد برای این که به وصیت نامه عبدالحمید دقیقا عمل کنیم نزدیک  غروب با چند تن از دوستان به بیمارستان رفتیم و جسد او را تحویل گرفتیم و یک دست لباس سبز سپاه را به تن او کردیم و قبل از ساغت 9 به قبرستان دارالرحمه شیراز (قطعه شهدا) بردیم.
چون نام من و آن چند نفر در وصیت شفاهی شهید نیامده بود جسد شهید را در محدوده ای که بنا بود در آنجا دفن شود گذاشتیم و حدود بیست متر از آن فاصله گرفتیم تا کسانی که برای دفن دعوت شده بودند و اسامی آنها در وصیت بود شهید را دفن کنند. زمانی که قبر آماده شد و جسد شهید را به داخل فبر سرازیر می کردند و من از دور شاهد این صحنه بودم حال عجیبی پیدا کردم. احساس می کردم حادثه عجیبی در حال اتفاق افتادن است که برای من بی سابقه بود. به عبارت دیگر می شود گفت منتظر وقوع حادثه ای بودیم که کیفیت و نحوه وقوع آن برایمان قابل پیش بینی نبود. حادثه این بود که تا جسد شهید از تابوت برداشته شد و به داخل قبر سرازیر گردید ناگهان نور سبز رنگ خیلی شدیدی را در اطراف جسد شهید دیدم که با جسد به داخل قبر سرازیر می شد. با دیدن این نور سبز رنگ از خود بی خود شدم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و دارد می افتد. نمی دانم چه مدت در این حال بودم که به هوش آمدم. تعداد محدودی که به پانزده نمی رسیدند همه شاهد وقوع این حادثه بودند.
صبح روز بعد، مادر شهید عبدالحمید برای من و چند نفر از دوستان تعریف کردند دیشب (شب دفن) عبدالحمید را در خواب دیدم که به من گفت مادر چرا با این که گفته بودم مرا در ساعت 9 دفن کنید مرا با تاخیر دفن کردند؟ پرسیدم پسرم مگر حالا چه اتفاقی افتاده؟ گفت آخر آقا امام زمان منتظر من بودند و چون قرار ایشان با من ساعت 9 بود این تاخیر باعث شد من از ایشان شرمنده شوم.
مادر شهید می گفت در خواب خانمی هم همراه فرزندم دیدم و پرسیدم عبدالحمید این خانم کیست که همراه توست؟ گفت مادر ساعت 9 که گفتم مراسم عقد کنان من با این خانم بود.  

حضور نورانی در تدفین

 
شهید عبدالحمید حسینی حدود سه سال محافظ من بود. وی که عضو رسمی سپاه شیراز بود، در نزدیکی مسجدالجواد (ع) در منطقه هفت تنان شیراز ساکن بود. ایشان حالات معنوی خاصی داشت و به خصوص با امام زمان (عج) خیلی مانوس بود. به خاطر دارم وقتی برای مرخصی از جبهه به شهر آمده بود سخنانی در مسجد درباره توجه و عنایات خاص امام زمان(عج) به جبهه ها و رزمندگان برای مردم بیان کرد که همه  را مجذوب خود نمود. از جمله می گفت من این را مطمئن هستم آقا می آیند و رزمندگان تشنه ما را به هنگام شهادت سیراب می کنند.
ایشان در آخرین مرحله ای که با من تماس داشتند در وصیت شفاهی به من نام 9 نفر از جمله این جانب، پدرش، آقای (سردار) مینایی و شش نفر دیگر را که اسامی شان را به خاطر ندارم ذکر کرد و به مادرش هم گفته بود در ساعت 9 شب مرا دفن کنید و فقط این 9 نفر به هنگام تدفین دور قبر من باشند.

 وقتی با عده ای که برای مراسم دفن آمده بودند نماز شهید را خواندیم همه به جز این 9 نفر طبق وصیت نامه از قبر فاصله گرفتند و از دور شاهد دفن ایشان شدند.
من ابتدا به داخل قبر رفتم و لحظاتی در آن خوابیدم و برای ایشان دعا کردم. سپس برخاستم و در قبر ایستادم تا از پدر ایشان و چند نفر دیگر که جسد شهید را به داخل قبر سرازیر می کردند جسد را تحویل بگیرم و درون قبر قرار دهم.
وقتی پیکر شهید به من سپرده شد خدا شاهد است هیچ احساس وزنی از این جسد نکردم. پیکر شهید خیلی سبک بود و گویی در حالت بی وزنی قرار دارد. در همین لحظه که غرق در این واقعه عجیب بودم ناگهان صدای فریاد آقای عابدی (که بعدها به شهادت رسید) را شنیدم که با صدای بلند نام امام زمان (عج) را صدا می کرد. ایشان بعد به من گفت در همان لحظه که پیکر شهید را به دست شما دادند من به چشم خود دیدم آقایی نورانی (که علائم خاصی را از ایشان ذکر می کرد) وارد قبر شد و جسد را تحویل گرفت و داخل قبر گذاشت. لذا من بی اختیار نام امام زمان(عج) را فریاد زدم.
در آن لحظه به خود من هم حالت معنوی عجیبی دست داد که پس از آن و تا هم اکنون هرگز نظیر آن جذبه معنوی را در خود احساس نکردم.
وقتی متوجه این حضور نورانی و مقدس شدم همان طور که در قبر ایستاده بودم به افرادی که بالا و اطراف قبر ایستاده بودند گفتم همه با هم دعای فرج امام زمان (عج) را بخوانند.
سپس صورت شهید را در قبر باز کردم و بر روی خاک لحد قرار دادم. چهره شهید خیلی نورانی بود و به خوبی محل اصابت ترکش به گلوی او پیدا بود.
آن طور که شنیده ام عده ای که پی به ابن مساله برده و می برند بر سر مزار این شهید در دارالرحمه شیراز می روند و برای برآورده شدن حاجات خویش به این شهید متوسل می شوند.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ پنجشنبه 1 مهر 1389 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ ذل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک