تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

مدتی بعد از شهادت علی در خواب دیدم در باغ بسیار بزرگی هستم که در آنجا ساختمان هایی شبیه به آپارتمان های خیلی بلند است و همگی آنها با رنگ سبز خیلی قشنگ، درخشندگی خاصی داشتند.

ناگهان چشمم به بلندترین ساختمان افتاد و دیدم علی در طبقه یکی مانده به آخر آن ایستاده و مرا نگاه می کند، او از من خواست به بالا بروم، گفتم نمی توانم، دستش را دراز کرد و گفت دست مرا بگیر و بالا بیا. نمیدانم با آن فاصله زیاد چطور شد که دست علی به من رسید. فقط می دانم که دستش را گرفتم و بالا رفتم. به من گفت می خواهی امام حسین (ع) را نشانت بدهم؟ گفتم البته. با دست به طبقه بالای سر خودش که آخرین طبقه بود اشاره کرد و گفت این هم امام حسین (ع) به آنجا که نگاه کردم نور خیره کننده ای را دیدم و از هیبتش از خواب پریدم.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ چهارشنبه 17 آذر 1389 ] [ 06:41 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک