تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

نیمه های شب بود که پیش از موعد مقرر که آقا برای تجهد از خواب بر می خواست ناگهان سراسیمه در بستر نشست دست ها را بر پیشانیش نهاد و مرتبا ((لا حول و لا قوه الا بالله)) می گفت. حالتش از یک خواب هولناک خبر می داد اما سخن مرا که شما را چه می شود، آیا آب می خواهید، چیز دیگر می خواهید؟ پاسخ نمی داد. وقتی اسرار زیاد شد فرمود امروز دیگر جز با اشاره به شما سخن نمی گویم.

هنگامی که برای بیرون رفتن از منزل از پلکان پایین می آمد دست چپ را به سینه اشاره کرد و سپس رو به آسمان بلند نمود. من آن وقت نفهمیدم چه گفت اما لحظاتی بیش نگذشت که صدای انفجار از این اشاره پرده برداشت;  یعنی من هم به ملکوت اعلی پرواز نمودم.

از این شگفت تر سخنانی است که روز پنجشنبه 19 آذر ماه 60 یعنی درست یک روز قبل از شهادتش خطاب به جمع طلاب علوم دینی که در محضرش بودند ایراد کرد که دو مرتبه تکرار کرد من روزهای آخر عمرم را می گذرانم.

دقایقی قبل از حادثه که خود در کنارش بودم و حالت غیرعادیش را که کمی گرفته به نظر می رسید و سعی می کرد خودش را عادی جلوه دهد مشاهده کردم. پس از سخنان چندی به ایشان عرض کردم فلان شخص برای مصاحبه از تهران می آید و پس از چند مرتبه که تلفن نموده برای وسط هفته به او وقت داده ام. ناگهان با حالت خیلی جدی که برایم بی سابقه بود با دست محکم به حالت نفی اشاره کرد.

با این که صحبتی نکرد ولی از یک تصمیم جدی خبر می داد. این عکس العمل پدرم به راستی برایم غیرمنتظره بود، چون موافقت قبلی ایشان را در اصل ملاقات و مصاحبه جلب نموده بودم. مجددا به ایشان گفتم خودتان قبلا قبول کردید و من قول داده ام. اما مجددا با حالت جدی تری اشاره کرد نه. از این عکس العمل ایشان خیلی تعجب کردم. تا وسط هفته دو سه روز مجال بود و می شد یکی دو ساعت برای این موضوع اختصاص داد اما چه شد که این طور قاطعانه و مصممانه جواب منفی می دهد؟ دقایقی بعد در آن انفجار این موضوع واضح گردید.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ یکشنبه 21 آذر 1389 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک