تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

شبی در خواب دیدم در باغ بزرگی زیر درخت اناری نشسته ام و زنی به سویم می آِید. لباسش مانند ما – زنان عشایر- نبود، چادر عربی سر کرده بود و سینی بزرگی هم در دستش دیده می شد. قبل از اینکه به من برسد از جا برخاستم و سلام کردم. پرسید: صغری تویی؟ گفتم: بله. سینی را به طرفم دراز کرد و با خوشرویی گفت: بگیر! این هدیه برای توست.

در کف سینی بر روی پارچه قرمزی کیف کوچکی به رنگ دانه های سرخ انار بود. وقتی به طرف خانه راه افتادم، دختران عشایری که آنها را نمی شناختم، سر راهم را گرفته و شادی می کردند. شنیدم می گفتند: داخل این کیف یک مهره قیمتی است که هدیه امام حسین (ع) می باشد. از خواب که برخاستم، هنوز صدایشان در گوشم بود: مهره قیمتی.... هدیه امام حسین (ع)...!

عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود. داخل چادر تاریک بود. از صدای نفسهای آرام گل خانم و شوهرم محمد، می شد فهمید هنوز نیمه شب است. شوقی در خود احساس می کردم که نمی توانستم تا صبح صبر کنم. خواستم بیدارشان کنم و تا یادم نرفته خوابم را بگویم ولی این کار را نکردم و به انتظار صبح ماندم.

برادرم ملای ایل بود. خوابم را که شنید به فکر فرو رفت. پرسید: حامله هستی؟ سرم را پایین انداختم و نتوانستم چیزی بگویم. گفت انشاء الله بچه ات پسر است. راستی گفتی رنگ هدیه آن زن سرخ بود؟ گفتم: بله. باز به فکر فرو رفت. خواست چیزی بگوید، اما ناگهان حرفش را خورد و ساکت شد. نگران شدم، گفت: نگران نباش صغری. انشاء الله این بچه در خط امام حسین (ع) خواهد بود.

می دانستم این همه حرفهای او نبود. انگار چیز دیگری هم می دانست اما نمی خواست به من بگوید.

پنج ماه بعد که ایل از ییلاق برگشته بود و ما در زمینهای روستایی قنات ملک اتراق کرده بودیم، هنگام آمدن آن مهره قیمتی رسید و فرزندم احمد به دنیا آمد.

حالا بخش اول آن خواب تعبیر شده بود و من در انتظار تعبیر بخش دوم بودم. همان که برادرم نخواسته بود بگوید، آن چه بود؟

به دلم برات شده بود که وقت تعبیر آن خواب رسیده. خوابی که بیست و هفت سال پیش دیده بودم. احمد گفت: مادر، این وقت صبح چرا زحمت کشیده ای، من که شب با شما خداحافظی کردم؟ او را بوسیدم، او هم دست مرا بوسید. گفت: اگر اولاد نااهلی بودم، مرا حلال کن مادر! چیزی نگفتم. اما همین که چند قدمی برداشت، دلم آرام نگرفت.

آخر من برای کار دیگری آمده بودم. تمام شب را به همین فکر کرده بودم. اگر این کار را نمی کردم، تا زنده بودم حسرت بر دلم می ماند. گفتم: احمد، یواشتر! ایستاد. گفتم: سرت را بالا بگیر می خواهم زیر گلویت را ببوسم، و زیر گلویش را بوسیدم.

احمد رفت و به شهادت رسید و نیمه دیگر خوابی که دیده بودم تعبیر شد.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ سه شنبه 30 آذر 1389 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک