تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

نصرالله ، شهید اول خانواده ما بود که در مورخ 18/10/59 به شهادت رسید و مفقود الجسد شد.

از مفقود شدن او خیلی نگران بودم. یک شب که خیلی ناراحت بودم و دلم شکسته بود با خدا راز و نیاز کردم و گفتم خدایا چی می شد حتی یک قطعه از جسد او به دستم می آمد تا دلمان تسکین پیدا می کرد.

4 ماه و 10 روز گذشته بود که خبر آوردند جسد نصرالله پیدا شده است. به استقبال جنازه رفتیم و در ابتدای شهر به انتظار نشستیم. جمعیت زیادی آمده بودند. من پشت جمعیت و رو به دیوار نشسته بودم که خبر دادند شهید را آوردند. تا خواستم بلند شوم و به سمت جمعیت برگردم و صحنه ورود شهید را ببینم ناگهان قد و قامت نصرالله در حالی که کت و شلوار قهوه ای رنگی را که همیشه می پوشید به تن داشت بالای سرم ظاهر شد. لبخن زنان گفت مادر ، حالا خیالت راحت شد؟ تا این را گفت از نظرم غایب شد. من خود او را دیدم و خیال و رویا نبود و صدای او را هم شنیدم ولی بعدا که دو فرزند دیگرم شهید و مفقود شدند با خود عهد کردم اصلا به درگاه خدا دعا نکنم جنازه فرزندانم برگردد چون با این مکاشفه بر من ثابت شد جای آنها بسیار خوب است.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ سه شنبه 10 خرداد 1390 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک