تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

شهید علی اصغر بربری در مقطع دوم دبیرستان تحصیل می کرد که از شهرستان زابل برای حضور در جبهه اعزام شده بود.

یک روز که او را در خط مقدم جزیره مجنون دیدم پرسیدم: چه خبر؟ گفت: یک خمپاره 81 میلی متری درست بین دوپای من به زمین خورد و منفجر شد ولی به من هیچ آسیبی نرسید. خندیدم و به او گفتم: حالا کارت به جایی رسیده که مرا هم دست می اندازی؟ گفت: نه; باور کن! تا صدای سوت خمپاره را شنیدم فریاد زدم یا صاحب الزمان(عج)! ناگهان طنین صدای لبیکی را شنیدم. پس از این صدا آسمان روشن شد. من که فکر می کردم دارد مطالبی را از خودش می بافد به جهره اش لبخندی زدم و از او جدا شدم، در حالی که حرفهایش برایم باورنکردنی می نمود. چند روز بعد به سنگر ما در جزیره مجنون آمد و گفت: آمده ام با تو خداحافظی کنم و در حالی که با من روبوسی می کرد،گفت: فلانی! من شهید می شوم مرا حلال کن. من باز احساس کردم دارد با من شوخی می کند. چون این حرفها خیلی به او که تازه به جبهه امده بود نمی امد. لذا با او شوخی کردم. پس از لحظاتی با من خداحافظی کرد و از سنگر خارج شد و رفت.

هنوز چند قدم از سنگر دور نشده بود که صدای صوت خمپاره ای آمد. سراسیمه از سنگر بیرون آمدم. دیدم((علی اصغر بربری)) غرق در خون بر روی زمین افتاده و به شهادت رسیده است.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ چهارشنبه 25 فروردین 1389 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک