تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

هر شب خواب همسر شهیدم را می دیدم اما دو سه روز بود که دیگر به خوابم نمی آمد. از این که چند روز خوابش را نمی دیدم دلم گرفته بود و نا راحت بودم.

عصر یک روز گریه کردم و با عکس او حرف زدم و گفتم چرا دیگر به ما سر نمی زنی؟ دل ما برایت تنگ شده است.

شب دوباره خواب او را دیدم. از اتاقی خارج شد و به طرف من آمد. در خواب گلایه ام را به او تکرار کردم. گفت مهمان دارم. این را گفت و دوباره به داخل همان اتاق برگشت.

به پسرم گفتم سر و صدا نکن بابا مهمان دارد. سپس به دنبال او تا کنار در اتاق رفتم. در اتاق باز بود، نگاهی به داخل اتاق کردم تا صورت مهمان های او را ببینم. در و دیوار اتاق پر از نور بود، نور سبز.

شهید صیاد شیرازی وسط نشسته بود و سه نفر با لباس سبز در کنار او نشسته بودند. آنها را نمی شناختم فقط قیافه یکی از آنها را خوب دیدم. صبح که از خواب بیدار شدم در فکر آن سه نفری بودم که با لباس نظامی کنار همسرم نشسته بودند.

در این فکر بودم که ناگهان دخترم به من تلفن کرد و گفت مامان سه نفر از نیروهای انتظامی به شهادت رسیده اند.

وقتی چشمم به تلویزیون که عکس های این سه شهید را نشان می داد افتاد، خیلی گریه کردم. کسی که قیافه اش را در خواب دیدم و به خاطر من مانده بود شهید یوسف رضا ابوالفتحی بود.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 06:53 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک