تبلیغات
بسیجی

بسیجی
قالب وبلاگ

یه روز با پسر هفت ساله ام می رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم.
 همین طور  که احوالپرسی می کردیم، دیدم صورت ابراهیم سرخ شد و روش رو برگردوند، فهمیدم از یه چیزی ناراحت شده! یه نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم یه زن بدحجاب با یه سر و وضع ناجور کنار باجه تلفن ایستاده! صدای ابراهیم منو به خودم آورد. داشت با ناراحتی می گفت:
غیرت شوهرش کجا رفته؟ غیرت پدرش کجاست؟ برادرش غیرت نداره؟
بعد هم سرش رو آورد بالا و با حال عجیبی گفت:
خدایا! تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم همچین صحنه های خلا ف شرعی را توی این مملکت ببینیم. مبادا به خاطر اینجور آدما به ما هم غضب کنی و بلاهای خودت رو روی سرمون نازل کنی.
حالا که 14 سال از اون دیدار می گذره پسرم هنوز جملات ابراهیم رو که نشونه ی  غیرتش بود، یادش مونده.




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ] [ دل نوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک